۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

سوک نامه

بهاریه ای از دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی؛  تقدیم به خاطره ی شهیدان جنبش سبز در سال 1389


موج موج خزر از سوک، سیه پوشان اند.
بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشان اند.

بنگر آن جامه کبودان افق، صبح دمان
روح باغ اند کزین گونه سیه پوشان اند؛

چه بهاری ست، خدا را! که در این دشت ملال
لاله ها آینه ی خون سیاووشان اند.

آن فروریخته گل های پریشان در باد
کز می جام شهادت همه مدهوشان اند،

نام شان زمزه ی نیمه شب مستان باد!
تا نگویند که از یاد فراموشان اند.

گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ
سرخ گل های بهاری همه بی هوشان اند،

باز در مقدم خونین تو، ای روح بهار!
بیشه در بیشه، درختان، همه، آغوشان اند.

                                                                                           از دفتر " کوچه باغهای نیشابور"
                                                                                                ( تهران، مرداد 1350 )

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

چرا جنبش سبز در دومین سه شنبه ی اعتراض شکست خورد؟

تا کنون تحلیل های مختلفی درباره ی علل شکستهای جنبش سبز در دو سال گذشته مطرح شده:
  • گروهی معتقدند محافظه کاری و علاقه مندی رهبران و مدیران اصلاح طلب جنبش به حفظ ساختارهای سیاسی موجود، مانند ترمز جنبش عمل کرده.
  • گروهی نیروهای رادیکال حامی جنبش سبز، که با توجه به حضورشان در فضای باز خارج از ایران امکانات رسانه ای گسترده تری دارند، را متهم می کنند که با بالا بردن سطح مطالبات جنبش، مبارزه را پرهزینه تر کرده و بدنه ی ذاتا اصلاح طلب داخلی را از جنبش جدا کرده اند.
  • گروهی استراتژی خشونت پرهیز جنبش را چراغ سبزی به حاکمیت برای سرکوب خیابانی  و مقصر اصلی شکستهای جنبش می دانند و...

اما این تحلیل ها یک ضعف بنیادین دارند و آن این که نمی توانند توضیحی برای این که چرا مثلا جنبش سبز در روز 25 بهمن 1389 حضوری موفقیت آمیز داشت ولی در روز 17 اسفند آشکارا شکست خورد  ارائه کنند؛ حال آن که با بررسی روند حرکتی جنبش سبز پی می بریم این جنبش در دوسال گذشته حرکتی سینوسی داشته: از حضور پر رنگ خرداد 88 تا سکوت مرداد همان سال و ازحرکت تاریخی روز عاشورای سال 88 تا بی عملی محض در 22 بهمن همان سال و ...
به نظر می رسد بیماری نگاه پوپولیستی روشنفکران دهه های چهل و پنجاه شمسی که یکسره به ستایش اغراق آمیز آگاهی های خلق ها و توده های شکل نگرفته مردم می پرداختند،( نگاهی برآمده از نوعی مارکسیسم جعلی و رویایی که نه چون مارکسیسم اورتدکس معتقد بود برای پیدایش آگاهی طبقاتی باید تا مرحله ی کمال سرمایه داری صبر کند و نه مانند لنینیسم حوصله داشت که حزبی پیشتاز برای رشد آگاهی های طبقاتی و خلقی تاسیس کند.) همچنان مانع از این می شود که در تحلیل شکستهای جنبش سبز کسی ضعف را در بدنه ی اجتماعی جنبش و ساز وکارهای درونی آن جستجو کند.این بدنه در هاله ای از تقدس توده گرایانه گرفتار آمده؛ به ویژه که شجاعتها و پاکبازیهای فعالین بدنه ی جنبش بر هر انسان آزاده و بی غرضی تاثیر عاطفی خود را باقی می گذارد اما به نظر من با همه ی احترامی که برای تک تک زنان و مردان حاضر در جنبش سبز قائلیم نباید در نقد جنبش آنها را (که از قضا نیروی اصلی جنبش سبزند و عامل هر تغییر مادی که توسط جنبش سبز به وجود می آید، هستند) از دایره ی نقد بیرون بگذاریم؛ به ویژه که نقد سازمان اجتماعی جنبش سبز نه نقد افراد که نقد کالبدی است که آنها را در خود جای داده و به رفتار آنها جهت می دهد.
                                                 * * *

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

خاطره ی قدمهایشان بر جاده ی آزادی


آن روز
بگشوده بال و پر
با سر به سوی وادی خون رفتی
گفتی:
          "دیگر به خانه باز نمی گردم
           امروز من به پای خودم رفتم
           فردا
           شاید مرا به شهر بیارند
          -بر روی دستها-"
اکنون
چیزی از تو به جای نمانده است
جز راه ناتمام

                        قیصر امین پور




راه ناتمام!
این است سر زیبایی شهادت و دلیل هراس آدم کشان از نام شهید.
شهید چندان که هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه) سالها پیش سروده بود، با:
"رنج بردن
در ره یک آرزو مردانه مردن!
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب
جان سپردن"
ما را می خواند که سرودی که بر لب داشت،تمام کنیم:


                 

                     سرود زندگی: زندگی پاک،سرفراز،بی تحقیر.

راه ناتمام شهیدان ما را می خواند که تا پایان بسپاریمش.راه شکوهناکی که گذر از آن والاترین و با ارزش ترین توانایی انسان است: توانایی اخلاقی زیستن،در برابر زورمندان زیاده خواه،  گردن خم نکردن و بر دوش کشیدن بار امانت.



ژاله ی در خون خفته،گامهایمان را در آن مسیر انتظار می کشد؛ محمد مختاری می خواندمان که بایستیم و از در ذلت نشستن بیزاری بجوییم.
فردا سنگفرش خیابان "آزادی" در انتظار ماست تا مسیر گامهای متوقف شده ی نداها و سهرابها، صانع ها و محمدها را ادامه دهیم.
باشد که اگر پیروز نشدیم، دست کم آن گونه بمیریم که ارزش شعر و سرودی داشته باشد.آن گونه که دیگری سرود:
" جاده ها با خاطره ی قدمهای تو بیدار می مانند
که روز را به پیشواز می رفتی
هرچند
هرچند که سپیده تو را از آن پیشتر دمید
که خروسان بانگ سحر کنند."










۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

تا 25 بهمن/غزلی در مایه ی شور و شکستن

  غزلی از دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی تقدیم به شیرزنان و دلاورمردان سبزو طن
               به مناسبت همدلی دوباره برای خیزش در 25 بهمن ماه 1389








نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ، برآر رایت خون
به جنون، صلابت صخره ی کوهسار بشکن

(( سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟))
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن

زبرون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا،
تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن.
                                                                           دکتر  محمدرضا شفیعی کدکنی






۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

خشم ملی، تفرقه افکنی به نام آزادی بیان و......در قصه ی پر غصه ی قبیله ی ما

اخیرا آقای علی دهباشی تصویر دو نامه از علامه محمد قزوینی، پژوهشگر نامدار فرهنگ و ادب که بیش از پنجاه سال در زمینه های گوناگون به پژوهش پرداخت و نامش را بارها و بارها در تصحیحات بی نظیر متون کهن و آثار گرانبهای پژوهشی دیده ایم، را در اختیار استاد ایرج افشار قرار داده و ایشان هم با دقت خاص خود متن تایپی و تصویر هر دو نامه را منتشر کرده.
البته این نامه ها معتلق به دوران جا افتادگی و میانسالی علامه  قزوینی  که به تعبیر زنده یاد مهدی اخوان ثالث، " فیش" را هم به "وریقه"(مصغر ورقه به معنی برگک) ترجمه می کرد و شاید اگر به کارش می آمد "فیلم" و "تلفن" را هم به عربی ترجمه می کرد و در فارسی به کار می برد و هر نوشته اش سرشار بود از جملات موی شکافانه و دقیق با جمله های دراز و پر از اصطلاحات بیش از حد عربی و پر خط و خال و علامات و نشانه های نسخ و نسخه بدلها و شماره ی صفحات و "رجوع کن" ها و حاشیه ها و...نیست؛ بلکه نوسینده محمد قزوینی جوان است که دراروپای پیش از جنگ جهانی اول مشغول تحقیق و بررسی متون کهن بوده و کشف را" دبوشه"، افکار عمومی را" اوپی نیون پابلیک" و مشروطه را "کنس تی توسیون" می نوشته.
نامه ها خطاب به احتشام السلطنه، رییس مجلس مشروطه،  است و در آنها قزوینی شکایت و خبر به احتشام السلطنه می برد که میرزا عبدالحسین وحید الملک شیبانی، که در آن ایام خبرنگار روزنامه ی تایمس انگلستان در تهران بود، خیانت پیشه کرده  و به قول علامه ی قزوینی جوان "آژان کاپیتالیستها" شده.اما ماجرا چه بوده؟از زبان خود محمد قزوینی بخوانیم:
آقای سید محمد طباطبایی و آقای آقا سید عبدلله[بهبهانی: پرسه گردی] را متهم نموده که از کنس تی توسیون راضی نیستند و مجبورا بر حسب ظاهر با آن همراهی می نمایند و از کساد بازار دست حیرت به دست می مالند و آقای آقا سید عبدلله را صریحا متهم نموده که در عهد اتابک در خفیه بر ضد مشروطه و تخریب آن کار می کرد.
چند تا لیچار به این وحیدالملک تفرقه افکن که لابد در سپاه سایبری  دشمنان مشروطه بوده و می خواسته بین اعضای جنبش تفرقه اندازی کند و تازه برای آیت الله تایمس لندن(به قول بعضی چپی ها و سلطنت طلبهای خودمان که به بی بی سی می گویند آیت الله بی بی سی) خبر فرستی می کرده، بدهیم و ادامه نامه را ببینیم:
خطبه ی سید جمال[واعظ اصفهانی پدر زنده یاد جمال زاده: پرسه گردی] را که در روز اربعین عباس آقا خطاب به مردم کرده و می گوید :ای بچه های ایران روح عباس آقا از قعر قبر شما را به صدای بلند دعوت می کند که پیروی از او بکنید و هرکس را مانع پیشرفت مشروطه می دانید به همان وتیره از میان بردارید،[ارسال و منتشر کرده]
                                                         میرزا عبدالحسین وحیدالملک شیبانی
                                          
خوب من هم با شما موافقم چه ایرادی دارد؟ آقا سید جمال فرمان خشم ملی صادر فرموده و بنا بوده مردم ازروشهای رهبران بی عرضه شان که فقط بلد بودند مهاجرت کنند و به مظفرالدین شاه نامه بنویسند و به ناصرالدین شاه بگویند شاه شهید دست بردارند 
و حق عمله ی استبداد را کف دستشان بگزارند.وحیدالملک هم همه ی این نطق پرافتخار را در مقاله ای به لندن تلگراف کرده تا حساب کار دست حامیان اروپایی قاجاریه بیاید که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست.ظاهرا عصبانیت قزوینی از این اینجا بوده که:
تایمس فورا دم این مطلب را چسبیده و در مقاله ی دیگری می گوید:لازم نیست که مشروطه این قدر ریشه اش از خون آب بخورد و محبتی که رادیکالهای ما به این "بچه های محبوب ایران" دارند و می خواهند مصالح ما را در شرق فدای ترقی این "بچه های ایران" بنمایند به کلی بی موقع و ناسزوار است.
نامه ادامه دارد اما همین قدر برای بیان مقصود ما کافی است.
این چند خط را نوشتم تا به یاد بعضی ها بیاورم: جخ امروز از مادر نزاده ایم، تاریخ جهان بر ما گذشته.
صد سال پیش هم چون امروز روزنامه نگاران و منتقدانمان را به خیانت و تفرقه افکنی متهم می کردیم؛ صد سال پیش هم می خواستیم انتقام شهدایمان را با خون بگیریم و عجبا که انگلیسی ها همان صد سال پیش می پرسیدند که آیا لازم است مشروطه ی اینها ریشه اش این همه از خون آب بخورد؟
من نمی دانم چه تصمیمی درست و چه تصمیمی غلط بوده و هست.نمی دانم اگر مشروطه خواهان در عصر مظفری با کشتن چند نوکر استبداد و دشمن آزادی از دربار زهره چشم درست می گرفتند آیا محمدعلی میرزا جرات به توپ بستن مجلس را به خودش می داد و آن همه خون به پا می شد یا خیر؟ نمی دانم آیا صلاح بوده که وحید الملک کمترین اختلافات ملت ایران را به اطلاع دویست میلیون اجنبی(عدد دویست میلیون از قزوینی است در نامه ها احتمالا ساکنین کل اروپا منظور نظرش بوده) برساند و اینکه آیا مصلحت انقلابی مانند مشروطه ایجاب می کند یا نمی کند که آزادی چند نفری مثل وحیدالملک محدود شود.اما یک چیز را نیک می دانم :
مسائل امروز ما همان مسائل صد سال پیش است.صد سال است خواسته ایم با جنبشهای متفاوت و انقلابهای متفاوت حلشان کنیم و نتوانسته ایم.چه خوب است یکبار هم که شده به تاریخمان رجوع کنیم و درس بگیریم.این دقت در ناریخ برای درس گرفتن فارغ  از باورهای ایدئولوژیک (که این فراغت بسیار مهم است ورنه چه بسیار آدمهای ایدئولوژیکی که از همین چند خط نامه ی قزوینی هم استنباط می کنند که دیدی!دیدی!هرچه ما از اول می گفتیم درست بود و بعد نتایج متضادشان را بیان می کنند.) و بحث کردن در باره ی نتایج و درسها و پندهای تاریخ برای همه ما ضروری است.










       

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

چرا از نوستالژی انقلابی موسوی استقبال می شود؟

هرچه در دو سال گذشته تحلیلگران فضای مجازی در مذمت نوستالژی موسوی به سالهای عجیب و خونبار دهه ی شصت گفته و نوشته اند گویی آب در هاون کوفتن بوده؛ بدنه ی اجتماعی حامی موسوی نه تنها نوستالژی او را عیب ندانسته که از آن استقبال هم کرده و روز به روز از شعارها و نمادهای انقلاب اسلامی بیشتر در اعتراضاتش به حاکمیتی که بهترین پیرو الگوی حکومتی و روش ها و منش های دهه ی شصت است،  استفاده کرده تا جایی که امروز بهترین نماد وحدت سبزهای متکثر،  همان شعارهای " الله اکبر" و"نصرمن الله...." و "یا حسین..." است.
انجمن های اسلامی دانشجویان(اعضای طیف علامه ی دفتر تحکیم وحدت) هم که در سالهای آغازین دهه ی هشتاد شمسی از هویت "خط امامی" بنیانگذاران دفتر تحکیم وحدت فاصله گرفته بودند، گویی به این هویت بازگشته اند؛ بیانیه ها،مراسم و برنامه های این انجمن ها در سالگرد 16 آذر سرشار بود از نمادهای خط امامی و گفتمان موسوی وار درباره ی انقلاب اسلامی و چهره هایش.

این رویداد را چگونه باید تحلیل کرد؟آیا به راستی بدنه ی سبزها مصمم شده تا به "دوران طلایی" مورد علاقه ی موسوی بازگردد؟آیا چنان که بسیاری از تحلیلگران مخالف موسوی مایلند، باید از توطئه ای برای گمراهی و نادانی مردم سخن برانیم؟آیا چنان که برخی تحلیلگران علاقه مند به موسوی و سبزها معتقدند، این رفتار را باید نوعی حیله ی تدافعی و تلاشی برای ایجاد حاشیه ی امنیت بدانیم؟
به باور من استقبال سبزها از نوستالژی موسوی ، استقبال از به کف آوردن سلاح هژمونی است.سبزها با شعار "نصرمن الله ...." صاحب دهها سال تلاش تبلیغاتی حامیان انقلاب اسلامی می شوند.
اما آیا این جماعت استقبال کننده به راه شعاردهندگان پیشین می روند یا شعار را معنایی تازه می بخشند؟
بی آنکه ادعا کنم پاسخ این پرسش را می دانم، برای استفاده ی آنانی که می کوشند سیر وقایع را پیش بینی کنند یا تغییر دهند،بخشهایی از "هجدهم برومر لویی  بناپارت" اثر کارل مارکس را نقل می کنم:
بار سنت همه ی نسل های گذشته با تمامی وزن خود بر مغز زندگان سنگینی می کند و حتی هنگامی که این زندگان گویی بر آن می شوند تا وجود خود و چیزها را به نحوی انقلابی تغییر دهند،درست در همین دوره های بحران انقلابی است که با ترس و لرز از ارواح گذشته مدد می طلبند.... لوتر نقاب پولس حواری را به چهره زد،انقلاب 1789-1814 به تناوب یک بار جامه ی جمهوری  رم و بار دیگر رخت امپراتوری روم را بر تن کرد و انقلاب 1848 هم کاری بهتر از آن نیافت که گاه  ادای انقلاب 1789 را درآورد و گاه ادای رویدادهای انقلابی 1793 تا 1795 را.
...آدمهایی چون کامیل دمولن، دانتون، روبسپیر، سن ژوست و ناپلئون در نخستین انقلاب فرانسه،در لباس رومی و زبان و بیانی که از رومیان گرفته بودند، کاری را انجام دادند که لازمه ی زمانه ی خودشان بود:شکوفا کردن و تاسیس جامعه ی بورژوازی مدرن.
... کرامول و مردم انگلیس، زبان و شور و پندارهای لازم برای انقلاب بورژوایی خود را از لابه لای صفحات عهد عتیق به عاریت گرفته بودند.ولی همین که هدف واقعی حاصل شد،یعنی جامعه ی بورژوایی شکل گرفت دیگر به عهد عتیق و سرمشق های کهن نیاز نبود و جان لاک جای حبقوق را گرفت.
دوباره زنده کردن خاطره ی مردگان در این گونه انقلابها، بنابراین، برای شکوه بخشیدن به مبارزات جدید بود،نه برای در آوردن ادای مبارزات گذشته؛ برای بازیافتن روح انقلاب بود نه برای دوباره به حرکت درآوردن پیکره ی همان انقلاب.

(هجدهم برومر لوئی بناپارت/کارل مارکس؛ ترجمه ی باقر پرهام-تهران:نشر مرکز،1377-ص11-ص13)

من بر این باورم اینگونه است که بدنه ی حامیان موسوی نوستاژی او را با اهداف خود در یک راستا دیده اند و بر خلاف تحلیلگران فضای مجازی از آن استقبال کرده اند.
   

۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

بدترین بهانه برای بدترین کار.

می گویند،  امسال در دانشگاههای ایران فلسفه تعطیل است؛  تو بخوان فکر کردن محدود است (اگر ممنوع نباشد).
چرا؟ 
میگویند این درسها را قبلی هایی که سواد درست و حسابی نداشتند، غربزده بودند، بد بودند، اخ بودند و.... بد طراحی کردند؛ دانشجویانمان را مجبور کرده بودند با عینک غربی دنیا را نگاه کنند و... .
میگویند: « امسال پذیرش دانشجو را متوقف کرده ایم، تا " پیش فرض "های دروس علوم نسانی را بازبینی کنیم، این "پیش فرض "ها غربیند؛ بچه های طفل معصوم آفتاب، مهتاب ندیده ی ما را از راه به در می کنند؛ بد اندیش میکنند، کژاندیش می کنند.
می گویم:
1-تاریخ علم را خوانده اید؟ دهها سال وشاید صدها سال، دهها و صدها دانشمند درس خوانده و دود چراغ خورده  بحث و جدل و نزاع کرده اند تا بر سر چند اصل و پیش فرض به تفاهم برسند و بعد تازه هزارن هزار دانشمند با استفاده از آن پیش فرضها هر کدام چند صفحه ای و چند خطی به کتاب قطور آن علم اضافه کرده اند آن وقت حضرات عالی می خواهید چند نفری در اتاق فکر محترمتان بنشینید و پیش فرضهایتان را جایگزین پیش فرضهای غلط آن دانشمندان نامحترم بفرمایید؟خوب بقیه اش را چه می کنید؟اصل و پیش فرض که عوض شود اساس کل آن علم فرو می ریزد؛ یک ساله می خواهید کل علوم انسانی را چند نفره بسازید؟
خوب برفرض تصمیمتان این شد که هندسه ای بسازید که اصول و پیش فرضهای اقلیدس غربی نامحترم در آن صدق نکند و دو خط موازیش با حکم وفرمان وبخشنامه ی فلان نهاد محترم ما به هم برسند، بسم ا... ؛ بقیه قضیه های هندسه ی اقلیدسی را ثابت بفرمایید،چندتایی هم مسئله ی حل شده برای بچه های طفل معصوم طراحی کنید.

2-گیرم که راست میگویید؛پیش فرضهای علوم انسانی از نگاه مادی گرای انسان غربی ناشی شده اند، به فلسفه چه کاردارید؟
منظورتان از فلاسفه ی کج اندیش افلاطون و ارسطو که نیست، چون خودتان صبح تا شب حرفها و آرایشان را دانسته و ندانسته در کلام و الهیات و فقه و اصول و عرفان و...تکرار میکنید که اصولا کلام واصول و عرفان و فلسفه ی  ما را اندیشمندانی بنیاد گذاشتند که تحت نفوذ فکری افلاطون و ارسطو بودند و شما و متاخرینی چون شما هم که چون  چیزی از خودتان نداشته اید تا به آرای آن بزرگواران اضافه کنید و داشته ها را روزآمد کنید به تکرار سخن آن بزرگواران بسنده کرده اید؛ منظورتان اپیکور و انسلم و اگوستین وآکویناس هم که نیست که آن بندگان خدا چندخطی بیشتر صفحات کتب فلسفی دانشگاهی ما را سیاه نکرده اند؛ حکما منظورتان دکارت و دکارت به بعد و در یک کلمه فلسفه ی مدرن است.
لطف بفرمایید پیش از آنکه پیش فرضهای فلسفه ی مدرن را تصحیح بفرمایید، بگویید کدام پیش فرض را می گویید؟دکارت بدبخت که همه ی هم و غمش این بود که خودش را از شر پیش فرضها خلاص کند؛ او که شعارش "روی میزت را خالی کن" بود، آن بینوا که حتی "بودن" خودش هم برایش "پیش فرض" نبود و اصلا همین شد که سرآغاز فلسفه ی مدرن شد؛ فلسفه ی مدرن یعنی فلسفه ای که هیچ پیش فرضی ندارد و هیچ چیزی را بدون استدلال و چون وچرا نمی پذیرد.آهان!راستش را از اول بگویید،بفرمایید فلسفه را تعطیل کردیم تا پیش فرضهایمان را به آن وارد کنیم،نگویید می خواهیم پیش فرضهای فلسفه را بازبینی کنیم؛ بگویید میخواهیم چیزی را به کتب فلسفه وارد کنیم که کسی حق نداشته باشد درباره شان چون و چرا کند و هر فیلسوفی هم بدون  مجوز امروز ما در گذشته این کار را کرده بود، سانسورش می کنیم.بگویید فلسفه قلدر است،در همه سوراخی سرک می کشد،چون و چرا می کند؛می خواهیم رویش را کم کنیم تا بچه های طفل معصوم ما را از راه به در نکند و کار به جایی برسد که فردا وقتی حرفی زدیم از ما بپرسند دلیل و برهانت چیست.
3- چند روز پیش سراغ آرشیو مجلاتم رفته بودم و کتاب ماه ادبیات و فلسفه ی مهرماه 1382 را ورق می زدم (از بس که این روزها خواندنی ها راکم کرده اید در این مملکت)،چشمم افتاد به گزارش سخنرانی استاد دکتر مجتهدی؛ چند جمله ای از فرمایشات استاد را نقل می کنم، شما هم بخوانید:
« چرا من باید در ایران به دکارت، لایب نیتس،اسپینوزا و هگل و...بپردازم.ما خودمان سنت فلسفی داریم،ابن سینا و ابن رشد و...داریم...کسی که با صداقت چنین استدلال می کند، احمق است و نمی داند فلسفه شیء نیست که من بگویم دارم یا ندارم، فلسفه فعل فکر کردن است.یعنی چه من دارم! تا فکر نکنم که چیزی ندارم و وقتی فکر کنم همه ی فلاسفه متعلق به من می شوند با فکر کردن من.»
این را نوشتم که عرض کنم لطفا این همه با تحریک عرق ملی و مذهبی مردم فلسفه ی ما و آنها و شرقی و غربی نفرمایید؛ اگر آنها اشتباه کرده باشند دانشجو و استاد ما هم عقل دارند لابد و مچشان را می گیرند.
4-تاریخ علم را که نخوانده اید، معلوم است؛ یک کم تاریخ جهان را بخوانید:
نشنیده اید که در دوران مشعشع عالیجناب استالین در اتحاد جماهیر شوروی فیزیک کوانتم ممنوع بود چون ایده الیستی است؟ خوب چه شد؟اتحاد جماهیر شوروی کجاست و فیزیک کوانتم کجاست؟ نشنیده اید که پیشوای حقیر ملت آلمان با یاسپرس و انیشتین و...چه کرد؟خوب کجا را گرفت؟هایدگر نامی هم که ظاهرا به نازیسم بی علاقه نبود و ریاست دانشگاه هایدلبرگ را پذیرفته بود از خجالت آنچه با یاسپرس شده بود درخواست بازنشسنگی کرد و مثل یاسپرس رفت در خانه نشست.حالا شما بیایید دکتر مجتهدی را که سال هشتاد و دو به شما گفته احمق بازنشسته کنید، خیال می کنید دکتر اعوانی و یونس ادیانی و دکتر حلبی که در دلشان با شما به اندازه ی ما بد نیستند رویشان می شود بیایند رییس دانشکده های شما شوند؟خیال می کنید فلسفه و علوم انسانی با بخشنامه های  شما می میرند؟خیر دانشجوها هم می روند در همان خانه های استادان واقعی درسشان را می آموزند.

نشنیده اید که شیخ اجل فرمود:
کس نیاید به زیر سایه ی بوم
گر همای از جهان شود معدوم
با بازنشسته شدن حاتم قادری و پیروز مجتهدی و ... و تغییر چند کتاب کسی پیش فرضهای شما را نمی پذیرد، فقط دانشگاه از رونق می افتد و دانشجو در خانه و پستو و اینترنت دانشش را میجوید.
5-نه برای فلسفه وعلوم انسانی اتفاق بدی می افتد و نه برای ما جماعت علاقه مند به آنها، فقط شمایید که خودتان را دچار بد وضعیتی کرده اید.آخر برادران به قول شاملو؛ جخ امروز که از مادر نزاده ایم؛ تاریخ جهان بر ما گذشته.کم نبودند آدمهایی که در این کشور چون شما خواسته اند علم و فلسفه را از سر راهشان کنار بزنند، سهروردی ها و عین القضات ها کشته اند؛ ابن سیناها آواره کرده اند، دیدیم که سرنوشتشان چه شد و سر نوشت رای و نظر بلند سهروردی و ابن سینا و ملاصدرای تبعیدی از تختگاه شاه عباس بزرگ چه شد؛ هزار و چند صد سال پیش در این کشور سلسله ای بر سر کار بود که به نام دینی دیگر و به کام صاحب قدرتانی دیگر، نه فقط علم و اندیشه را که حتی خواندن و نوشتن را هم انحصاری کرده بود و داستان کفشگر زاده ای از آن دوران که می خواست خواندن و نوشتن بیاموزد با روایت حکیم توس همچنان در یاد تاریخمان است؛ خوب چه شد؟

دیدید که نه فقط تختشان که دینشان هم به تاوان بدکاری حکومت دینیشان بر باد رفت و امروز بارگاه و پایتختشان زیستگاه عرب زبانانی است که حتی زحمت ثبت جهانی ایوان مدائن را به خود نداده اند و از آن همه شوکت و جاه آیه ی " کم ترکوا "یی بر جای مانده و درسی شده برای دیگران؛ از جمله درودگر زاده ای شروانی که چون از آن بارگاه گذشت،سرود:
هان! ای دل عبرت بین!از دیده عبر کن هان!
  ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

فاعتبروا یا اولی الابصار
فاعتبروا.     





۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

درباره ی سکوت فیلسوف بزرگ و خود بزرگ بینی نامه نویسان وطنی

آرامش دوستدار(نویسنده ای که معمولا طرفدارانش معترضند چرا روشنفکران داخل ایران آرایش را جدی نمی گیرند) نامه ای به یورگن هابرماس نوشت که تا کنون پاسخی در پی نداشته؛ از قضا هابرماس با آبشخور فکری دوستداربیش از خود او آشناست :
1- یکی از مهمترین ترجیع بندهای نوشته های دوستدار دین خویی و مضرات آن است؛ این ترجیع بند صد و پنجاه سال پیش در آثار گروه موسوم به هگلیهای جوان و در سرزمین هابرماس چهره نمود؛در سال 1841 لودویک فوئرباخ با نگارش کتاب « گوهر مسیحیت» صدای رسای این گروه ایده الیست های چپ رو شد.مارکس و به ویژه انگلس زمانی به شدت تحت تاثیر فوئرباخ و آثارش بودند(اگر چه گفته می شود مارکس پیشتر از طریق هگلی جوان دیگری به نام  "برونوبائر" با این گونه تعبیر از فصل "خدایگان و بنده"ی هگل آشنا بود)؛اما بعدها همانها با گزینش ماتریالیسم دیالکتیک دربرابر این گونه ی اندیشه و به طور کل ایده الیسم آلمانی شوریدند.هابرماس در بلندترین نقطه ی مکتب نظریه ی انتقادی نشسته،نظریه ای که با نقد مارکسیسم-لنینیسم در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم توسط نسل اول مارکسیستهای آلمانی چون برنشتاین و رزا لوکزامبورک پا گرفت و در مکتب فرانکفورت پخته شد.هابرماس هم فوئرباخ را بهتر از دوستدار می شناسد و هم « تزهایی درباره فوئرباخ » مارکس را بارها بهتر از او خوانده.
2- کار دیگری که دوستدار به انجام آن همت گمارده نقد فرهنگ ناشی از دین خویی ایرانی است، دراین راه هم او وامدار متفکری دیگر از سرزمین هابرماس است: فردریش نیچه.نیچه در آثاری چون « تبارنامه اخلاق»، «فراسوی نیک و بد» و...به شالوده شکنی ارزشهای مسیحی با استفاده از "تبار شناسی" خاص خود می پردازد؛ او با تبار شناسی ارزشهای غربی هرگاه به ارزشی برخورد کند که برآمده از مسیحیت است می گوید این ارزش کنارگذاردنیست چرا که یکبار به طور کامل این مسئله که مسیحیت ضعیف پرور است و مانع پیدایش "ابرمرد" میگردد مورد بررسی قرار داده و از سویی اگر انسان غربی اعتقادش را به خدا از دست داده(یا به عبارت معروف خود او خدا مرده) دیگر دلیلی ندارد که پایبند ارزشهای این خدای مرده باشد.بیایید تصدیق کنیم که هابرماس فیلسوف هم وطنش را اگرنه بیشتر از دوستدار لااقل به اندازه ی او می شناسد.
3 اما به نظر می آید هابرماس چیزهای دیگری هم می داند که دوستدار را خبرش نرسیده:


  • هابرماس می داند که مرز سخن گفتن فیلسوف تا کجاست، بین وظیفه ی فیلسوف و عالم اجتماعی خلط نمی کند، می داند که بسیاری از احکام در حوزه ی مسائل اجتماعی نیازمتد روشهای تجربی بررسی است. 
          او هرگز نمی گوید:"ما آلمانی ها چاپلوس هستیم"
 زیرا میداند برای رسیدن به چنین حکمی یا باید آماری دقیق از میزان چاپلوسی آلمانی های امروز در اختیار داشته باشد(روش پهنانگر جامعه شناسان) و یا باید با تطبیق ویژگیهای جامعه آلمان با جوامع ابتدایی(که به دلیل سادگی روابط انسانی درآنها می توانند مدل علمی مناسبی برای بررسی باشند) و بررسی عوامل مادی شکل دهنده فرهنگ آلمانی(و نه عواملی ذهنی مانند دین خویی) با استفاده از روش ژرفانگر مردم شناسان به نتیجه برسد.
  • هابرماس میداند مغالطه تکوینی، ایرادی منطقی است که به نیچه و نقدش بر ارزشهای مسیحی وارد آمده، منطقی نیست اگر تبار پدیده ای دارای ویژگیهایی بود خود آن پدیده هم دارای آن ویژگیها باشد؛جامعه ی دین خو همه چیز فرهنگش دین خویانه نیست نیاز به بررسی جزیی است؛هابرماس تا سخن تک تک روشنفکران دینی را نشنود حکم کلی در رد یا پذیرش آنها صادر نمی کند؛او دلیلی نمی بیند اگر با دین خویی مخالف است همه اندیشمندان دین خو را از یک قماش بداند و رد کند.
  • هابرماس با پراگماتیستهای آمریکایی آشناست، دیویی را می شناسد؛ نظریه ی نهادها را خوانده، می داند دین به جز رهیافتی معرفتی، نهادی اجتماعیست که با نهادهای دیگر در تعامل است و هرگز نمی توان فهرستی ساخت از کارکردهای دقیق دین، او می داند که هر تغییری در ساخت نهادهای اجتماعی باید جزء به جزء و از راه انتقاد و آزمون مداوم صورت بپذیرد تا اصلا ممکن شود؛ در غیر این صورت جامعه نهاد از دست رفته را خود به خود بازسازی می کند.
  • هابرماس با هایدگر پس از چرخش آشناست، صدای او را شنیده که میگفت هرچه در «هستی و زمان» نوشتم درباره درک غربی از زندگی بود و ممکن است تمدنهای دیگر درکی متفاوت از "وجود" داشته باشند.او به این سنت فلاسفه ی متاخر پایبند است که سخن گفتن درباره فرهنگهای غیر غربی را به مردم شناسان و جامعه شناسان واگذار می کنند و خود درباره درک غربی از آزادی، عدالت، دین و.... سخن می گویند.(خاصه که خود پس از سفر گفته بود که همیشه در سفر به شرق با این معضل روبه روست که می بیند شرقی ها شناخت عمیق تری از غرب دارند تا غربی ها از شرق)
در یک کلام دوستدار در نامه ای از هابرماس خواسته بود غیر فیلسوفانه برخورد کند و هابرماس با سکوتش ثابت کرده هنوز فیلسوف است نه شومن، از پس دوستدار دیگرانی هم که امروز قهرمانان رسانه ای شده اند و از این تلوزیون به آن یکی دائم در مهاجرتند با نوشتن نامه دوم به فیلسوف آلمانی شوی تبلیغاتی دوم را رغم زدند،فیلسوف فیلسوفانه سکوت کرد اما معرکه راه افتاده و هر ناشسته رویی در این میان سازی می زند؛یکی به نام همه زندانیان سیاسی برای هابرماس ادعانامه صادر می کند و دیگری نامه نویسی سه نفره به هابرماس را چونان سوزاندن گالیله و یا یازدهم سپتامبر می بیند.
معرکه ای شده که مگو؛ افسوس که مبتکر نظریه ی "سپهر عمومی" ظاهرا نامه های نامه نویسان ما را فراموش کرده و سرش به کار خودش گرم است ورنه می دید که در درک شرقی ما " سپهر عمومی"  نه به  "هایدپارک" که شباهت به" بازار شام" می برد.



۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

تاریخ و خستگی

نخست :                                                                                                                          
 
معین اصم دبیر دانشمند دیوان سنجر که آورده اند از بدعهدی و نامرادی زمانه و بی رسمی و نامردمیهای رجال نامرد عصر ( یعنی امثال ابولقاسم درگزینی، قاتل عین القضات همدانی و عزالدین کاشانی و...، و تغاربیک وزیر بیسواد و سارق صفت سنجر که منصب وزارت را به یک ملیون دینار یشابوری خریده بود) به ستوه آمده بود؛ سروده :
سگ در این روزگار بی فرجام
بر چنین مهتری شرف دارد
در قلم داشتن فلاح نماند
خنک آن کس که چنگ و دف دارد
 
                                         کاروانسرای شرف از بناهای همان دوره سلجوقی،ببینید خستگی تاریخ را این بار در پنجه معمار خسته دل این سرزمین

دو دیگر:
چرخ خرم روزگار گشت وگشت و ابوالفرج جوزی شیخ اجل ما، سعدی ، را به پرهیز از سماع و مجالست خواند و از عصر سعدی هم گذشت و نوبت به دوران امیر مبارزالدین محتسب منش جابر روش رسید و خواجه سخن سرایان پارسی سرود:
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟
پنهان خورید باده که تعذیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر میکنند...
روزگار و سختیهای حافظ و طعن حاسدان مقام رفیعش چه در عصر مبارزالدین و چه در دوران شاه شجاع که معروف است؛ اما ظاهرا در روزگار پس از معین اصم جز اهل قلمی چون یگانه همه اعصار ادب،حافظ، اهل دف و چنگ هم حال و روز خوشی نداشته اند

سه دیگر :

نیما فرموده :
"خدایا بر کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را"؟
اخوان ثالث در چاووشی این سخن نیما را تکرار کرده:

" که می گوید بمان اینجا
که پرسی چو آن پیر به درد آلوده مهجور
خدایا یر کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را"


هم چنان که شهریار سروده:
به تکرار غم نیما:"خدایا بر...."
چهارم
شما برای زیستن کدام عصر را انتخاب می کردید؟
عصر سلجوقی؟ عصر مغول؟ عصر حاضر؟
من که هیچکدام....